تبليغاتX
...برای بودن با تو

...برای بودن با تو

lovely

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گذشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

یادم آمد تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

بازگشتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت10:41 AMتوسط zahra | |

۱.یکی دلش به صد دل بنده

۲.یکی صد دل به یه دل میبنده

۳.یکی یه دل به یه دل میبنده و تا اخر پایبنده

۴.یکی نمیدونه دلش به کی بنده

۵.یکی هربار به یکی دل میبنده

۶.یکی دل میبنده تا بخنده

۷.یکی هم دلش اکبند مونده که به کی دل ببنده

 

حالا تو دلت شماره چنده؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت12:49 PMتوسط zahra | |

سلام

 مونا جون(من همون عاشق دل خسته و تنهام) خواسته بهتون بگم که وبش هک شده

اگه نظری به اسم اون واسه کسی گذاشتن یا اپ شد بدونید که اون نیست

+نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت12:8 PMتوسط zahra | |

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ...

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد ‏گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر ‏روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت ‏جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم‏ ...

خوب ياد گرفتم نه ؟ معلم خوبي هستي ...!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت9:2 PMتوسط zahra | |

باز هم چشمم كه در چشمت خورد خودم را گم كردم.پاك خودم را باختم و دستپاچه شدم.

نمي دانم چرا وقتي براي لحظه اي ترا نگاه ميكنم آنقدر دستپاچه و با عجله نگاهت مي كنم كه تصور دوباره چهره ات برايم مشكل مي شود.نگاهت آنقدر آشناست كه با نگاه اولت تصور مي كنم سالها با تو آشنا بوده ام.چقدر نگاهت مرا به خود مي خواند.چقدر اين اندك لحظه هاي ديدار ، برايم با ارزش و خواستني است.اما صد افسوس كه خوب مي دانم همه چيز تنها در اين يك نگاه خلاصه مي شود.

از اينكه بياد مي آورم با تو بودن برايم محال ودست نيافتني است تنم مي لرزد و غم وجودم را فرا مي گيرد.تو مانند شاهين به پرواز در مي آيي و هر چه را دوست داشتي در چنگ خود مي گيري اما من در كنار تو همچون پرنده اي اسير در قفسم كه حتي اجازه ندارم به هم پروازي با تو بينديشم. مي دانم كه اگر بداني من به عشق در تو مي نگرم همين نگاه كه آخرين اميد من است از من دريغ ميكني.بخاطر همين است كه همين نيم نگاه را از چشمان نافذ و تيز تو مي دزدم تا راز نگاهم پيش چشمانت فاش نشود.

حسي در وجودم صداي پايت را خوب مي شناسد با شنيدن صداي پايت برجاي خود ميخكوب مي شوم.قلبم به شماره مي افتد، نفس در سينه ام حبس ميشود.و دهان خشك و پاهايم مي لرزد.هر چه صداي قدم هايت نزديكتر مي شود من ملتهب تر مي شوم وقتي نگاهم به نگاهت وصل مي شود آتش مي گيرم.شايد هم مي داني كه بايد زمان اين نگاه را بايد بسيار كوتاه نگه داري تا اسير شعله هاي اين آتش نشوي؟ اما فغان از لحظه اي كه نگاهت از نگاهم بريده مي شود .دلم همچون مرغ سر كنده بال و پر ميزند و روحم آماده قالب تهي كردن مي شود.آنقدر در دل به راه رفتنت چشم مي دوزم تا از ديدگانم محو شوي .

 از اينكه بار ديگر نگاهم با نگاهت آشنا شد مست ومغرورم و ساعتها لحظه نگاهت را در مغز خود مرور ميكنم .و باز زندگي ميكنم به اميد روزي كه مرا ملتهب كني به آتشم بكشي و خاكسترم را بر باد دهي.اما دوست دارم تا زنده ام از آتش تو بسوزم خاكستر شوم و باز به عشق نگاه تو جان بگيرم اما از اين مي ترسم كه زمانه به رسم روزگار لذت آخرين نگاه را هم، از من سلب كند.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت3:40 PMتوسط zahra | |

مي گويم : دلم برايت تنگ مي شود ، لبخند مي زني
مي گويم: " نخند! جدّي گفتم "
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه مي بري دوخته اي و لبخند کمرنگي روي لبانت آرام گرفته است. سرم را روي پاهايت گذاشته ام و دارم به تو مي گويم که چقدر دلم برايت تنگ خواهد شد.
بعد مي گويم: " اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم ! آنوقت چکار کنم؟ واي! من دلم برايت خيلي تنگ مي شود حتي براي يک روز ، و تو باز هم هيچ نمي گويي و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر مي شوند .
مي گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه مي کنم .نگاهت نگران مي شود! چرايش را نمي دانم. مهم اين است که اينجايي ، چه مهرباني ...


فرداي همين شب پليس راه خبر مي دهد که در جاده حادثه اي رخ داده . که باران زمين را لغزنده کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوي من اين است که درد نکشيده باشي . اطرافيانم مدام حرف مي زنند. همگي توي ماشين به سمت محل حادثه نشسته ايم و اطرافيانم خيلي حرف مي زنند. من امّا هيچ نمي گويم. از شيشه ي ماشين به دور دستهاي خاکستري باراني خيره شده ام که بوي تو را مي دهند و در اين فکرم که چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که ...

چقدر دلم برايت تنگ مي شود

+نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت9:8 PMتوسط zahra | |

 

سلام دوستانه  گلم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
من توسط هانا جون به این بازی دعوت شدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
                            بازی اول خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
    5تا بازیگرزن که دوست داری:
1.گلشیفته فاهانی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.نیوشا ضیغمی(پارک وی) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.باران کوثری خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.اناهیتا همتی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
5.افسانه پاکرو(رویای خیس) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
   5تا بازیگر مرد که دوست دارم:
1.جواد رضویان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.امین حیایی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.سیاوش خیرابی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.نیما شاهرخ شاهیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
5.محمد رضا غفاری(رویای خیس) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
  5تا فیلم که دوست دارم: خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
1.ترانه ی مادری
2.رویای خیس
3.دایره زنگی
4.میم مثل مادر
5.من تنها(هندی)
 
                           بازی دوم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
   سوغاتی هایی که دوست دارم: خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
1.عروسک خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.کتاب شعر سهراب سپهری خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.یه الاغ واقعی(نمی دونم چرا انقدر الاق دوست دارم) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.ساعت خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
5.وسایل بچه (هر چی میخواد باشه.مثلا پستونک،لباسهای بچه،...)خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
6.یه لباس خوشکل خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
   جاذبه های گردشگری که دوست دارم: خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
1.حافظ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.سعدی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.تخت جمشید خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.ابشار مارگون سپیدان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
5.بهشت گمشده خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
6.ابشار استهبان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
7.اسیاب ابی استهبان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
8.چشمه قهری استهبان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
و....
راستی بگم که شیراز وهمینطور استان فارس جاهای دیدنی بسیار زیادی داره
که نمیشه همشو نام برد(ولی بهتون پیشنهاد میکنم که حتما یه سری به شیراز بیاد)
 
   غذاهای معروف شهرمون:
کلم پلوی شیرازی که خبلی معروفه و واقعا خوش مزس(اخ دهنم اب افتاد) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
                           بازی سوم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
   5تا شغلی که دوست دارم: خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
1.دندون پزشکی(اخه رشتم تجربیه) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.اگه اون نشد دارو سازی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.پرستاری از بچه ها(اخه رابطم با بچه ها خیلی عالیه.و همیشه با بچه ها دوستم) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.خبر نگاری خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
5.تدریس ریاضی(اخه من به شدت عاشق ریاضی هستم) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
  5تا شغلی که ازش بدم میاد: خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
1.دکتری(از همه نوعش/مخصوصا جراحی.البته بجز دارو.... و دندون...) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.فروشندگی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.راننده تاکسی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.پلیسی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
5.نظافت چیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
و بالاخره دعوتیا خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
1.منصور جون _ سپیده فورگ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
2.اسما جون(دختر دایی عزیزم) _ بر باد رفته خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
3.بهنام جون _ کلبه تنهایی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
4.فعلا محفوظ بماند عزیز_ اندک جایی برای سخن از نا گفته ها خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
5.نگار جون و دوستای گلش(همشهری های گلم) _خفن بازار شیرازSHZ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
6.ناناز جون ـ خط خطی های نانازخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
7.H.Nعزیز _ عاشقانه دوستت دارم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
8.زهرا جون _ترنج خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
9.نیلوفر جون _زندگی و حسرت خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
10.هانیه جون _ قرمز بیا تو خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

11.منا جون _  من همون عاشق خسته و تنهاخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت3:54 PMتوسط zahra | |

چشم به او دوخته بودی...نگو نه

سخن میگفتی زیباتر از همیشه...نگو نه

می خندیدی هم آهنگ با او...نگو نه

او کیست؟دزد سیاه شب که خورشید امید مرا از آسمان دلم دزدید و رفت

شاید او هرگز تو را ندزدید...شاید تو خود با او همراه شدی

می گویم خسته ام....

اما....نه...جسمم خسته نیست....روحم خسته است...

خسته تر از همیشه...خسته تر از آنچه فکرش را کنی

قلبم دیگر امیدی برای رسیدن به تو ندارد...

آرام آرام می تپد...آرام آرام

با هر تپش آهسته می گوید دوستت دارم...

در انتظارت خواهم ماند....

تا آخرین نفسهایم..تا آخرین تپش قلبم...

تا آخرین  باری که قلبم بگوید:   دوستت دارم

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.....

اما چه انتظار بیهوده ایتو بر نمی گردی...هرگز...میدانم این تنها چیزی است که به خوبی می دانم...

دلم را به چی خوش کنم؟

به عکس های روی دیوار؟

به خاطراتی تاریک و تار؟

یا به قلمی که هر لحظه روی کاغذ وجودم می نویسد   دوستت دارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت10:43 AMتوسط zahra | |

 

شبی غمگین،شبی بارانی و سرد

                                   مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

                                  مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

تمام هستیم بود و ندانست

                                  که در قلبم چه اشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

                                  اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت4:5 PMتوسط zahra | |

 

خیلی برام سخته که تو چشمات نگاه کنم و حرف دلمو بگم.اما دیدم برای تو اسان بود.تو چه ساده و صمیمی حرف دلتو زدی

اما برای من خیلی سخته که توی چشمات نگام کنم و بغضی رو که مدتهاست راه نفسم رو گرفته بشکنم و حرف دلمو بگم.

بگم که چقد دوست دارم و بدون تو نمی تونم زندگی کنم.

بگم که تو اولین کسی بودی که تونستی با رفتارهات نگاهات و حرفات منو گرفتار خودت کنی و قلب تاریکم رو روشن کنی.

نمی دونم این چه سحری است که توی چشمای تو پنهون شده که وقتی می خوام حرفامو به تو بزنم به جز یه سلام ساده هیچ چیز نمی تونم بگم.

اما می دونی توی نگاهت هرچی که هست اونقدر حرارت داره که سراسر وجودم رو مثل گرمای سوزان خورشید فرا گرفته.

تنها دلیل بودنم تو انقدر مهربان و دوستداشتنی هستی که تمام گلهای رز سرخ دنیا در مقابل تو خم میشن و من با دیدن تو اون لحظه احساس می کنم تموم دنیا مال خودم میشه چون تو تموم دنیای منی.

تنها دلیل بودنم می خوام این بغض چند سالمو بشکنم و به تو بگم چقدر دوست دارم و برای همیشه در کنار تو و برای تو می مانم

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت4:36 PMتوسط zahra | |

يادت مي آيد؟

 قرار گذاشته بوديم ستاره ها را بشمريم

اگر تك در آمدند من يك بار تو را ببوسم

 و اگر زوج در آمدند من دو بار تو را ببوسم

شروع به شمردن كرديم كه تو به خواب رفتي و من یواشکی سه بار تو را بوسيدم...

 

  

يادت مي آيد ؟

رفته بوديم كوه

 قرار گذاشته بوديم اگر توخسته شدي من تو را بغل كنم

 و اگر من خسته شدم باز هم من تو را بغل كنم

 نيمه هاي راه بود كه هر دوي ما خسته شديم و در بغل هم به خواب رفتيم.....

+نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت7:4 PMتوسط zahra | |

 آرزو دارم شبی عاشق شوی.
    آرزو دارم بفهمی درد را.
        تلخی برخوردهای سرد را.


 می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی.
    می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی.
       می رسد روزی که شبها در کنار عکس من.
         نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
.

+نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت10:27 AMتوسط zahra | |

نمی خواهم بجز من دوستدار دیگری باشی
برای لحضه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی خواهم که کس نامش به لبهای تو بنشیند

نمی خواهم که نقش چهره ای در خاطرت ماند
نمی خواهم نگاهی بر نگاه پاکت آویزد

نمی خواهم که بین ما جدایی سایه اندازد
نمی خواهم بجز من با کسی باشی

نمی خواهم برای لحظه ای حتی

به فکر دیگری باشی

+نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت8:21 PMتوسط zahra | |

 

چرا ادم دم غروب دلش هوای عشقشو می کنه؟

البته یه کسی که واقعا عاشقه همیشه به فکر عشقش هست ولی غروبا همچین

دلتنگش میشه که حتی ممکنه

از غصه ی اون از پا در بیاد(یکیش خود من)خیلی حس بدیه.

نظر شما چیه؟؟؟؟

تا حالا همچین چیزی واست اتفاق افتاده؟

این جور موقع ها چه کار می کنی؟

+نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت3:8 PMتوسط zahra | |

از يه چيز خاطر جمع باش.

اگه ترکم کني نه ديوونه مي شم.نه دنيا برام به اخر مي رسه.

نه بدبخت مي شم و نه مي ميرم.

فقط ديگه تورو ندارم.کدومش به پاي اين مي رسه؟؟؟

+نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت9:17 AMتوسط zahra | |

 

از لحظه اي که چشم قلبم تورو ديد دل به تو بستم.

من طلوع عشقمو با  همه ي ز يبايش در نگاه گرم تو ديدم.

تو با چشماي افسونگرت منو جادو کردي.

نمي دونم چرا عشقت دست از سرم بر نمي داره.

تو دنياي مني بي تو هيچم.

سخته که باور کنم منو از ياد بردي.

لحظه هاي بي تو بودن طاقت فرساست.

درد بي تو بودن درمون نداره.چاره ي کار من تويي.

شايد باور نکني به خاطر تو چه حرفا که شنيدم.چه بلاها که ديدم.

ولي همه رو به جون و دل خريدم و دم نزدم.

در اين ماتمکده ي سرد و بي روح احساس گنجشکاي بي لونه رو دارم.

دلم مي خواد پر بکشم.شوق پروازم تويي.

دلم بهونه ي تو رو داره.

بيا و با دست هاي گرم و نجيبت مرهمي باش براي اين دل بي قرارم. 

+نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت0:37 AMتوسط zahra | |

غروب شد.خورشید رفت .

آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت.

ناگهان ستاره چشمک زد.آفتاب گردان سرش را پایین

  انداخت.         

                              گلها هرگز خیانت نمی کنند

+نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت11:43 PMتوسط zahra | |

نور مهتاب برای عاشق شدن خیلی ایده آل است.

فقط تنها ایرادش این است که،

 ممکن است فردا در زیر نور آفتاب،

 از انتخواب مهتابیت پشیمان شوی.

+نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت7:13 PMتوسط zahra | |

گاهي آرزو ميكنم كاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم
كاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند كه امروز آرزوي ديدن يك لحظه فقط يك لحظه هاي عاشقانه ات را داشته باشم
كاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشك بريزند
كاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود بگويم:
اخه اون كه ميدونست چقدر دوست دارم.....

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت7:20 PMتوسط zahra | |

آن روزهاي خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

اين روزهاي سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟
 
آن روزهاي افتابي با تو بودن را چگونه فراموش کنم !
 
اين روزهاي ابري و تاريک را چگونه تحمل کنم؟
 
آن همه تبريک گفتنها ؛ آن همه آرزوي خوشبختي شنيدنها را چگونه فراموش کنم !
 
اين همه دلسوزي و تمسخر شنيدنها را چگونه تحمل کنم ؟
 
" صـــــداي شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "
 
ديگر مهم نيست خورشيد بيايد يا باران ببارد.......... !!!
 
ديگر مهم نيست من کجاي صفحه زندگي مثل ادمکي بي جان جابجا مي شوم......... !!!
 
چه اهميتي دارد که خوب باشم يا بد . زشت باشم يا زيبا ......... !!!
 
اصلا" باشم يا نباشم ......... !!!

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت6:54 PMتوسط zahra | |

يكي بود،يکي نبود

 اون که بود تو بودي،  اوني که تو قلب تو نبود من بودم.

 يکي داشت،يکي نداشت

   اون که داشت تو بودي، اوني که جز تو کسي رو نداشت من بودم.

 يکي خواست،يکي نخواست

   اون که خواست تو بودي،  اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.

 يکي گفت،يکي نگفت

اون که نگفت تو بودي، اون که گفت دوستت دارم،من بودم...

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت6:51 PMتوسط zahra | |

  وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن.

 

  براي اينکه  کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو.

 

 ديگه نه کسي  صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه.

 

    حالا فهميدي چرا اب دريا  شووره؟

+نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت2:49 PMتوسط zahra | |

  يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکن

  و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا

  کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم.

  يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

  چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو

  نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

+نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت11:25 AMتوسط zahra | |

هرگز به پایان راه نمی اندیشم چرا که می دانستم بی تو در انتهای را خبری

نخواهد بود بی تو در انتهای هیچ چیز خبری نخواهد بود.

من فقط از پایان تو می ترسم زیرا پایان تو آغاز مرگ تدریجی من است و بستن

دفتر شعرم برای همیشه حال از تو می خواهم که آغاز کنی

ابتدا را چون همان لحظه ای که تورا در زیر آفتاب دیدم به پایان راه نیندیشیدم

حال می خواهم آغاز کنی عشق را.

آغاز کنی همان پرواز را از لحظه ی شروع و لحظه درود و سلام و از لحظه ی تلاقی دو

نگاه همزاد در زیر آفتاب شروعکنی و چون من به پایان را  نیندیشی که اندیشیدن به

پایان راه شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت...!

+نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت10:56 AMتوسط zahra | |

يادت مياد روزي كه اون گل رو بهم دادي گفتي كه
گلها بي معرفتن
زود خشك ميشن
زود از پيش ادم ميرن
ولي اشتباه كردي چون گلي كه بهم دادي انجاست رو به روم روي ديوار
يه كمي خشك شده ولي تركم نكرده
باهام مونده.....ولي تو.....
گل هست اما تو نيستي
تو رفتي
تو بي وفاتر بودي....

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت3:16 PMتوسط zahra | |

توی قلبت جایی واسم نیست نمی گم کسی رو داری...

           اما دیگه باورم شده که می خوای منو تنها بذاری...

                   دیگه دستاتو ندارم دیگه چشمات مال من نیست ...

                             آن نگاه جستجو گر این روزا دنبال من نیست...

 

نمی گم داری میری دنبال یه عشق تازه...

                    اما کوله بار بستی در به روی کوچه بازه...

          تو میری من نمی دونم گناه  من چی بوده....

اما هر دلیلی باشه واسه رفتن تو زوده...

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت11:18 AMتوسط zahra | |

اگه هنوز دوستم داری

اگه هنوز منو میخوای

اگه هنوز من همون دیروزیم

اگه هنوز دیروزها رو از یاد نبرده ای

اگه هنوز برای امروز و فرداها زنده ای

اگه هنوز بامن بودن رو میخوای

اگه هنوز میخوای با هم باشیم

اگه دلم هنوز پیشت اسیره

اگه هنوز صدای قلبم با صدای قلبت یکیه

اگه هنوز...

پس نمیدونم که دیگه منتظر چی هستی؟؟!

پس عجله کن

هنوز که زنده ام به سراغم بیا

چون امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

آن کهنه درختم که تنم غرقه برف است

حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست

+نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت1:25 PMتوسط zahra | |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

 

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم حوصله اي نيست

 

 پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

 

 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت1:23 PMتوسط zahra | |

اگر می بینی عاشق تو هستم و زندگی من تو شده ای به خدا بدان

دست خودم نیست اگر می بینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس

است و دستانم سرد است واگر می بینی همه ی لحظه های دور بودن

ازتو این همه سخت و پر از غمه بدان دست خودم نیست

دست خودم نیست که همه ی لحظه ها تو را جلو چشمانم می بینم

و به یاد تو هستم دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در

کنارت باشم و دستانت را بگیرم به خدا دست خودم نیست که هر شب

به اسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را می بینم و به یاد تو

می افتم دست خودم نیست که سحرگاه به انتظارت می نشینم

تا در اسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

+نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت12:55 PMتوسط zahra | |

چقدر این روزها حتی به واژه ها هم حسودیم میشود!!!

آخر اصلا دلم نمیخواهد حتی آنها از احساسم بتو با خبر شوند!!!

می دانم با خود میگویی این دیگر چه چیزی است؟؟!

اما باور کن،دست خودم نیست! دوستت دارم هایم آنقدر صاف و صادق اند

که می ترسم واژه ها هم چشمشان بزنند!

اما باید بنویسم تا بدانی،حتی ثانیه های زندگی ام نیز با یادت سپری می شود.

لحظه هایم رنگ و بویی دیگر دارند وقتی که تو در خاطرمی و زندگی بهار

 دیگرش را نشانم میدهد!

کاش میشد فاصله ها را با واژه ها پر کرد تا دیگر تنهایی مفهومی نداشته باشد!

اما وقتی بیشتر می اندیشم، می بینم حتی فاصله ها هم نمی توانند

احساسم را از تو بگیرند.

باز هم میگویم..آنقدر دوستت دارم ها را،تا خودشتان از من خسته شوند!

دوستت دارم،تا پیش خدا...

+نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت12:21 PMتوسط zahra | |